تبليغاتX
یلدای عاشق
شعر و داستان

کسی رو برای

 دوست داشتن

انتخاب کن

 که قلب  

 بزرگی داشته باشه

تا مجبور نشی به خاطر

 اینکه

تو دلش وارد

 بشی

خودت را کوچک

کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 8:0  توسط محمد   | 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود،وکیلم دلم بود ... و

حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی نامم را

 بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد پس

محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار از من

خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو

 بگویند ....دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 7:58  توسط محمد   | 

در بيمارستانی٬دو بيمار در يک اتاق بستری بودند.يکی از بيماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر يک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود٬بنشيند ولی بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم صحبت می کردند؛از همسر، خانواده،سربازی يا تعطيلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعدازظهر،بيماری که تختش کنار پنجره بود،می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد،برای هم اتاقيش توصيف می کرد.پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبايی داشت. مرغابی ها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با قايق های تفريحی اشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن٬به منظره ی بيرون٬زيبايی خاصی بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره اين جزييات را توصيف می کرد٬هم اتاقيش چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد. تا اينکه روزی مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمين بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند.مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامی و درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بياندازد.بلاخره توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولی در کمال تعجب٬با يک ديوار بلند مواجه شد! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظری دل انگيز را از پشت پنجره برای او توصيف می کرده است. پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابينا بود! اميدوارم چشم دلتان هميشه روشن باشد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:53  توسط محمد   | 

حالا که يک دنيا برايت حرف دارم يک بوسه هم پايين کاغذ می گذارم آری خودت هم خوب ميدانی عزيزم که غير از تو من چيزی در اين دنيا ندارم می ترسم از دوری تو اين آخری ها پيش تمام غصه هايم کم بيارم صبح همين يکشنبه بغضم را که خوردم وقتی گمان کردم که می خندی کنارم چيزی شکست و تا صدايش را شنيدم ديدم که عکست را به قلبم می فشارم بايد به فکر کاغدی قد تو باشم اين دفعه هم بانو سوالی از تو دارم بهتر نبود اينجا به جای اين همه حرف يک جمله يعنی دوستت دارم بيارم تقديم به عزيزترين عشقم در دنيا (طلا)
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:43  توسط محمد   | 

راز تنهايی!!! راز تنهايي را بايد از شمع پرسيد شمع تنهاست ، تنهاي تنها ، غريب و بی كس او هيچ سرمايه اي براي خود ندارد. اما چرا يك چيز دارد و آنهم دلش است دلي وسيع به وسعت بيكران ستاره ها او عاشق است يك عاشق دل سوخته چاره اي هم ندارد بايد بسوزد و بسازد او خاموش است ، لال است اما آنچه مهم است اين است که با سوختنش قطرات اشكش نمايان می شود و عشق طوفاني او را نشان ميدهد او زندگي نميكند ! بلكه او هر روز و هر لحظه بسرعت زياد به سمت مرگ می رود اما او عاشق چنين زيستني است مقدر است كه در شبهاي تنهايي هنگامي كه همه چيز و همه كس در خوابند او روشن اما متزلزل ،سوسو كنان می گريد او به زماني ويگريد كه عاشق بود اما او ديگر عاشق نيست . آري او اكنون معشوقي است دل سوخته او معشوق پروانه ايست كه در همه حال دورش پرواز ميكند و با تمام وجود خواهان وصال با شمع است و در نهايت شب ، پروانه براي وصال خود را به شمع می رساند و خود را دانسته آري دانسته می سوزاند و هلاك می كند تا عشق خود را به شمع ثابت كند اكنون با مردن پروانه شمع بيشتر و بيشتر می گريد و به سمت فنا پيش می رود سحر نزديك است او شمع همچنان می سوزد اكنون داستان خسرو و شيرين جلو ديدگان شمع نقش می بندد او به نفس زدن افتاده است اما آگاهانه و با شجاعت به سوي مرگ می رود صبح فرا می رسد ، زندگي دوباره آغاز می شود اما در گوشه اي از اتاق مقداري شمع سوخته است و اشك خشكيده است كه باقي مانده است و اين است افسانه ما انسانها
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:40  توسط محمد   | 

می توان با يک گليم کهنه هم روز را شب کرد و شب را روز کرد. می توان با هيچ ساخت می توان صد بار هم مهربانی را، خدا را ، عشق را با لبی خندا تر از يک شاخه گل، تفسير کرد. می توان بيرنگ بود همچو آب چشمه ای پاک و زلال، می توان در فکر باغ و دشت بود، عاشق گلگشت بود. می توان اين نکته را در دفتر فردا نوشت: «خوبی از هر چيز ديگر بهتر است تقديم به بهترينها
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 9:38  توسط محمد   | 

 


tkbleak.com

http://www.yourfilelink.com/get.php?fid=462157